رفیق
یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه
گناهـــی نکــــردیـم عاشق شدیممیـــان کـــویــــــری شقایق شدیماگـــر تشنــــه بودیم و از هـــول آبروی رود خشکیــــده قــایق شدیمغـــروب غــم انگیـــــز دریـــاچـــه راطلــوع فــرح بخش مـشرق شدیمبه انــدازه ی لحظـه ای هــم شدهامیــــدی بــــرای دقـــایـــق شدیمپــس از جــان به در بردن از انتظــارگمان کـرده ای مثل سابق شدیم؟صبــــوری نکـردی بفهمــی کــه ماچگـونـه بــر ایــن درد فـــائق شدیمبه زخـم خــودی بخیه از بـس زدیمپــزشکی زبر دست و حاذق شدیماگـ
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
رفیق
یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه
کِـی؟ کـجا؟ کردم بدی! با من یکی دیگر چراکرده ای زندانی ام در شیشه ای بی در چراقلب من را سنگی از کوه سکوت تو شکستتــو بگــو تا کِــی بپــرسم از خـــودم آخر چراهــر دقــیقه از سکـوتات مثل آجـر پاره استبر ســرم پس پاره آجــر مــی زنــی بدتر چرازهــر دوری ات بــرای کشتن ام کــافــی نبودبا سکوتـت مــی زنی در پهلـویــم خنجر چراچشمهی آب کـلامـت را کـه بستی سوخـتمبا نبــودن مـی زنــی آتـش به خــاکستر چراهیچ کس حتّی تو هم هرگز نمی فهمد دلممی شود خـون، نیمه
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
رفیق
یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه
زده آتـــش کســـی گلستان راتـــا نــبینـــد گـلـــــی بهاران رالالـــه باور نمــی کنـــد که بهاردیده با چشــم خود زمستان راخفتـــه گـــــویا صنــوبری دیگـربـستـــه از خستگــی خیابان رامـــرده زنبـق، اگـــر چه در رویادیـــده آغـــوش گـــرم گـلدان رامانده خیره به قاب عکسی کهپشـت خــود تکیــه داده ایوان رامــی نشینــد کنـــار قـــوری تاپـــر کُنـــد او دوبـــاره فــنجان راپیـــرزن پا بــه پـای ثانیـــه هامــی کِشـــد انتظـــار مـهمان راســرو خشکیـــده
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
رفیق
یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه
درد دلتــنگـــی، دوبـــاره در دلــم بـالا گــرفتزیر خاکستـــر دمیـــد و آتـــش از نــو پا گــرفتشـد بهـار مـن زمستـان، تا شنیـدم دست اومـاه شهریــور، میــان دست ســرما جـا گـرفتیـک رفــاقت داشتیم از دار دنیـا، تا کــه رفــت،دستِ دوری، آنچه را هم داشتیم از ما گــرفتمیرویم و غـافل ایم از آن که ربُّ النـوع عشقفـرصت عـاشق شـدن را شایـد از فـردا گــرفتبا خودم گفتم: «بیـــا، دلتنـگیات را شعـر کن»کاغذ و خــودکار هم با من ســـرِ دعـوا گــرفتکرده بـودم یو
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
رفیق
یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه
زنـــده ایم از زندگـــــی بخشیــدنت زاینده رودچشم مان روشن شد از برگشتـنت زاینده رودعـــاشقت شد کـــوه آتشگاه از آن بالا که دیددر بهشـــتِ نـــــاژوان، رقصیــدنـــت زاینده رودگـــوش کن از زیر خواجــو می رسد آوای شورمی شود عــاشق، دل از شوریدنت زاینده رودشهـــر من بر روی لب هایش تَـــرَک دارد ولییک کمـــی بهتـــر شد از نـوشیدنت زاینده رودشهـــر زیبای خـــدا را کــرده شیطانی طلسمباطل اش کـــردی تـــو با بـوسیدنت زاینده رودکاش باران می شـــدی شایــد بش
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
تا کِــی عزیــزم چــشم هایــم را ببندمدر اوج غــم پشـت نقابــم هــی بخندمپــژمــــرده ام از دوری و زرد از صبــوریکِــی می کنی کــاری بــرای روی زردمیک جــرعه از کندوی چشمان تو من راجانـی دوباره مــی دهد ای شهد قندممُــردم از این درد و نمی دانـــم به دادمکِی می رسی ای داروی درمــان دردمقــلب خـودم را با پَر و بـالی شـکستــهدر آســـــمانِ یـــــاد تـــــو آواره کــــردمباور نمــی کـــردم که روزی تا همیشـهدنبال تــو در خــواب و بیـــداری بگـــردممن سَــروِ سبـزی بودم و با تــیشه غماز بس تَبَــر خــوردم به یک باریکـه بندمگاهـی در این فکــرم که آیا روز مـرگــممیافتد اشک گرم تو بر جسم سردم؟من زخمی ام از این صبوری های پردردتا کِــی عــزیـــزم زخــم هایــم را ببندمپی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع می باشدپی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشیدپی نوشت 3: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
مـن نــاز تــو را مـاه کـه بسیار کشیدمبا سرخیِ خون در رگِ خودکار کشیدمرفتی و ندیدی که به دنبال تــو خـود رابا حـالِ بـــد و پــای پــر از خار کشیدمدر کـورهٔ حـسرت دلم آجـر شـد و دیواردور و بَــرِ این قـلب پُــر از سار کشیدمخاکسترِ ققنوسِ دلم سرمه شد و منهـر شــب به روی دیــدهٔ بیدار کشیدمتصــویــــر تــو را در فلــکِ دفتــرِ شعرمدر مــرکــز منظــومــهی اشعار کشیدمیادت به ســرم بـود، وَ مــن تا دم آخــرهمـــراهِ سـَـرَم رویِ ســرِ دار، کشیدمکــردم هــوسِ ســوختــن و بــاز دوبارهآتــش بــه تــن کــاغــذ سیگار کشیدمپی نوشت ۱: وزن شعر مستفعل مستفعل مستفعل مستف استپی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشیدپی نوشت ۳: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
گناهـــی نکــــردیـم عاشق شدیممیـــان کـــویــــــری شقایق شدیماگـــر تشنــــه بودیم و از هـــول آبروی رود خشکیــــده قــایق شدیمغـــروب غــــم انگیـــــز دریاچـــه راطلــوع فـــرح بخش مـشرق شدیمبه انــدازه ی لحظـه ای هــم شدهامیــــدی بــــرای دقـــایـــق شدیمپــس از جــان به در بردن از انتظــارگمان کـرده ای مثل سابق شدیم؟صبــــوری نکـردی بفهمــی کــه ماچگـونـه بــر ایــن درد فـــائق شدیمبه زخـم خــودی بخیه از بـس زدیمپــزشکی زبر دست و حاذق شدیماگــر خِیــــر مـا در ریا بــود و هستز خیـــرش گذشتیم و صادق شدیماگــــر آرزو حـــقّ مــا بــــوده پــــسگنـاهــــی نکـــردیم شـــایِق شدیمپی نوشت 1: وزن شعر فعولن فعولن فعولن فَعَل استپی نوشت 2: شایق یعنی مشتاقپی نوشت 3: شاید یه جاهایی رو تغییر بدمپی نوشت 4: امیدوارم دوست داشته باشیدپی نوشت 5: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:41 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
اردیبهشــــت در ایـــن کـــوچـــه بـــاغ هامی پیچــد از ســرِ هر پیـــچ بـوی عشقحس می کنی و نفـس میکشی رفیـقعطری که میوزد امشب ز کوی عشق؟بــس کـن نشستن و بیــــرون بزن کمــی وقتش رسیـده بیایــی به ســـوی عشقهــر شب به اشـک، وضــو می گـرفته ای یــک شب نمــاز بخوان با وضـــوی عشقبلبـــل ببیــــن که بـا شــــور و اشتیـــاق مــی پـــرســـد از همه راز مگـوی عشقاردیبهشــــت اگــر عــاشـــق ات نـکــــرد آواره باش تـو در جــست و جــوی عشقمگـــــذار آخـــــرِ ایـــن فصـــلِ زنـــدگـــی حســـرت شــــود بـه دلــت آرزوی عشقپی نوشت ۱: وزن شعر مستفعلن فعلاتن مفاعلن استپی نوشت ۲: به مناسب بدرقه اردیبهشت زیباپی نوشت ۳: ...پی نوشت ۴: ...پی نوشت ۵: امیدوارم دوست داشته باشیدبرچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 12:28 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
خـــانه امشـب داغـــدار مــاتـــم فردای ماستدیــــده بــارانـــــی ز داغ رفتـــــن بابای ماستاشــکِ باران مــی چکــد بر آتـــش دل های ماآسمـان هم غصّــه دار خــواهـــر تنهای ماستمثــل شـب تاریـک شد بعـــد از پــدر هر روز مادیـدن خـــورشید رویش حسـرت دنیای ماستمـــوقـــع رفتـــن گـــرفتــم دســـت بابا را ولــیبا تبســم رفت و حالا خنــده اش رویای ماستمــادرم را یک نگاهی کرد و فهمیــدم چـــه گفتمادرم هــم مادر و هـم بعـد از این آقای ماستگر چه رفتـه مــن ولـی باور نــدارم، چون هنــوزسایه ی کــوه محبّــت بر ســـر صحرای ماستاز غماش در سینــه طـوفان کرده دلتنگی به پاآه ازاین دردی که دیگر همدم و همپای ماستپی نوشت 1: تقدیم به روح همه پدران آسمانی... به مناسبت سالگرد رحلت پدر عزیزپی نوشت 2: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن استپی نوشت 3: ...پی نوشت 4: عجله کردم تا برای امشب بنویسمش، امیدوارم لایق تقدیم کردن باشهبرچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
هر کجـا مــأوا کنی یکــباره غــوغا می شودبا فــریبِ چــشم تو، قلب من اغــوا می شودآنقَـدَر با چــرخ گـردون می کنی بازی که بازدل به جــای چـوب لای چــرخ دنیا می شودخــرده بر تنهــایِ مجنون نه! نمی باید گرفتهر که را دل میبری مجنون و تنها می شودمی کُشی با غمزه امّا چشم دل را بسته امتا که مُـردم چـشم کــورم تازه بینا می شودسر به کویات میسپارم جان به راه خانهاتآنچه در اینجا نـشد شایـد کـه آنجا می شوددست چترم را بهجای دست من دستت بگیرزیــر باران کـوچــه های شهــر زیبا می شودخستـــه ام از انتظــــار امّـا بــرایـت تا ابـــدروی دوش خستهام یک شانه پیدا می شودمیروم در برکهای از خاطراتت شب که شدذرّه ذرّه بــرکــه چیــزی مثــل دریا می شوددر خیــالـم این تــوهّــم را تــصور مــی کنمکــز نـبـودم در دل سنـــگ تـو بلوا می شودپادشـاهِ عشــق، در بنــدِ توئم راحت بخوابحکمِ «ساکت تا ابد» بیوقفه اجرا می شوداز ازل راز دلش را با غــزل شـاعــر نــوشتبعد مردن حیف شعرش تازه معنا می شودپی نوشت ۱: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن استپی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشیدپی نوشت ۳: شاید جاهایی رو تغییر بدمپی نوشت ۴: ...پی نوشت ۵: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:14 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
صلــــح را از ســـرزمینِ مـــادری فـــریاد بردمـــرغ عشـــق آرزو هـــای مــرا صـــیّاد بردخـــون دل خــوردم بـرای زندگی تا آخـــرشخــواب بــودم داستـان زنـــدگـــی را باد بردکــرد خاشاکی حسـادت با گلستانی ز گلیـک به یـک آلاله ها را دسـت خاری داد بردپرچــمِ سبــز بهــاران بــود در دستان سـروسـرو را از کف بُرید و طاقت از شمشاد بردگفت از روی حسادت، گل چرا عریان شدیپـــرپـرش کـــرد و بــرای دیـــدن ارشــاد بردای "بهــار" آن بلبل پر بسته در کــنج قفسنــغــــمه ی آزادی نــــوع بشـــر از یـــاد بردقلــب خــــار از سنـــگ و می بالــد به خودکــوه را از رو نــدیـــدی تیشـه ی فرهاد بردپی نوشت 1: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن استپی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید، ممکنِ بعد تر تغییراتی هم داشته باشهپی نوشت 3: ...پی نوشت 4: دلتنگی هایی که ابراز نمی شود امّا هست... بیش از پیش...پی نوشت 5: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:33 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
من گریه می کنم خون یا ابر غرق خون است؟این آسمـــان دوباره بدجــــور لالــه گون است!خورشیــد وقت رفتـــن پاشیــده خــون دل رابر روی آسمــــان که طـــوفانـی از جنون استطـــوری به خـون تپیـــده این آسمان که گوییدر دشـت روی لالــــه از شـــرم واژگــون استاز این غــروب غــمگیـن لرزیـد در خودش کوهکــوهی که خود برای غـم دیدگان ستون استمــــادر دوبــاره بـــر لـــب دارد دعـــا گمــانـــمایـــن آسمــــان قـرمــز بسیار بـد شگــون استدر آسمـــان کبــــوتـــر پـر زد به قصــد پـــروازپــر وا نکرده امّـا، بــی چــــاره سرنگــون استمــی جوشد اشـــک مــادر بر رود گــونه هایشاین اشـــک ارمغانــی از چشمــه ی درون استپی نوشت 1: وزن شعر مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن استپی نوشت 2: امیدوارم بپسندیدپی نوشت 3: انگار تمام دنیا دست به دست هم داده تا ساکت باشم، ساکتم... ساکت مثل ابرها...پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدمپی نوشت 5: چند روز پیش این اسمون رو دیدم اما نتونستم عکس بگیرم ازش، اون آسمون خیلی قشنگ تر از این بود، اگه یه بار دیگه دیدم حتماً تصویر رو عوض می کنمپی نوشت 6: ...پی نوشت 7: امیدوارم دوست داشته باشید...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
♥ چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 16:1 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
مـن می کنم سلام و سلامی نمی کنیمهمانی ام به شهــد کــلامی نمی کنیاز لهجه قشنگ تو هی می چـکد عســلکــامم ولــی روا تـو به کامــی نمی کنیاز خمره شـراب در آن چشم های مستیــک بــار دعـوتم تـو به جامی نمی کنیشاهــی و رعیتــم، تـو کـجا کمترین کـجا حـــتّی قبــول بهـــر غــلامــی نمی کنیمــن را فــریـــب داده خیالـــت بـگـــو چرافکـــری برای حــال عــوامـــی نمی کنیدر آسمان چشــم تو سرگشتــه ام هنوزمــن را اسیـــر دانــه و دامــی نمی کنیحـــالا که آمــدم لــب بامـــت نشسته امدیگــــر نگـــاه بـــر لـــب بامی نمی کنیجـانا تــو را نـــدارم و مـــدیــون این دلـــمدِیـــن مـــرا ادا تـــو به وامـــی نمی کنیمــن بِیــن بــرزخـَم تو نجاتــم نمی دهیلطفی به حقّ مـن به تمامــی نمی کنیجانـــم بگیـــر بهتـــر از این هـم برای منپیــدا تــو هیــچ حُسنِ ختامی نمی کنیپی نوشت 1: وزن شعر مُستَفعَلُن فاعِلُ مُستَفعَلُن فَعَل می باشدپی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید،پی نوشت 3: ...پی نوشت 4: شاید بعضی جاهاش رو تغییر بدمپی نوشت 5: احتمالاً به نظرتون تصویر خیلی ربطی به شعر نداشته باشه...پی نوشت 6: خدایا آن ده که آن به و مگذار ما را به که و مه...برچسبـهـ ـا : شعر از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی