ذهن سفید... - تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 4:56
این چند روز تعطیلی بالاخره اینقدر فشار آورد و حمله کرد تا مجبور شدم عقب نشینی کنم...اینقدر فکرها و واژه ها به ذهنم تاختن تا تسلیم شدم...رمز وبلاگم رو گرفتم، ولی بعد از ورود هرچی فکر کردم چیزی برای نوشتن و گفتن به ذهنم نرسید...حتی همین الان...فقط خواستم بگویم هستم...پی نوشت ۱: از دوست عزیزم بابت قبول...
دوباره می جنگم... - تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 4:56
سلامتصمیم گرفتم علمی شعر بگم...شاید روزی شعرم در کتابی چاپ شد... شاید هم هرگز...مهم نیست...مهم این است این هشت جلسه را به پایان برسانم...آن هم در این خفقان شدید ذهنی ام...همین چندی پیش دو جلسه از کلاس زبان که همیشه آرزو داشتم را بیشتر نرفتم...این بار از شما کمک می خواهم، که حتی شده با ناسزا و کتک، ن...
چرا شعر... - تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 4:56
سلامامروز اولین جلسه از کلاس شعر برگزار شد و به نظرم مهم ترین جلسه همین بود، چون همین اول باید تکلیف خیلی چیزا رو با خودت معلوم می کردی...و مهمترین پرسش این بود، چرا میخوای شاعر بشی؟ که چی بشه؟و هدف های کوچک قابل قبول نبود...اولین نفر گفت: چون در خودم این توانایی رو دیدم و میخوام با شعر گفتن بعد از ...
آغوش پدر - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
دل من امشب باز می کند گریه و آغوش پدر می خواهد می کِشد فریادی به بلندای درخت به بلندای همان ابری که، می کند گریه و اشکش همه جا را شسته به بلندای سماء به بلندای پر پروانه به بلندای دل تنگی که، بغض یک عمر درونش خفته. دلم همچون پسری بازیگوش، دختری زیبا رو، هر دو پا را به زمین می کوبد، می کند گریه و آغو...
سکوت - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
دلیل این سکوت طولانی شاید این است که خیلی وقت است فرصت تنها بودن را نداشته ام... شاید هم دلیلش این است که دیگر به درد کسی نمی خورم... و کسی دلش نمی خواهد حتی به کوتاهی نوشیدن یک فنجان چای، گپی بزنیم... دلم برای خلوتی با خودم تنگ شده است... برچسبها: رفیق, ولاشان, ولاشون, علی سعیدی, درد دل
حرف هایی که اشک شد... - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
اینقدر نوشتم و پاک کردم، اینقدر دست و دلم به نوشتن نرفت، اینقدر حرف نزدم تا... ... تا بالاخره چشمام شروع کرد به فریاد زدن... آره ... آخرش همه حرفهام شد اشک... پی نوشت: پر از بغضم ولی شرایط خالی کردنش فراهم نیست... برچسبها: رفیق, ولاشان, ولاشون, علی سعیدی, درد دل
باز هم جا ماندم... - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
چند سالی بود دوستام اصرار می کردن بریم پیاده روی اربعین، اما من به خیال خودم زرنگ بودم و می گفتم اینا همش برای تبلیغات سیاسی و اینجور چیز هاست. شما برین و بازیچه بشین، من نمیام... پارسال دهه اول محرم یه روز عصر همین که از محل کارم اومدم بیرون، برای لحظه ای بوی اسفند به مشام ام رسید و نوایی از زمزمه ...
من لجبازم ، حتی در صبوری - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
سلام من آدم لجبازی هستم... بسیار لجباز ... هرچقدر می خواهی بچرخ... بازی کن... زخم بزن... فرار کن... من لجبازم...حتی در صبوری... صبر را هم از رو خواهم برد... پی نوشت: گویند سنگ لعل شود در مقام صبر... برچسبها: رفیق, ولاشان, ولاشون, علی سعیدی, درد دل
یادش بخیر - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
بالاخره بعد از مدت ها انتظار آسمون اینجا هم ابری شد از اون ابرهای غلیظ که آدم دلش میخواد ته یه اتاق قدیمی با در چوبی تو گرمای یک چراغ علاءالدین نفتی که یه کتری روش گذاشته و داره از لوله اش بخار میاد بیرون زیر یه پتو دراز بکشه و در حالی که فقط صدای بخار کتری میاد بیرون رو تماشا کنه... چه سکوت پر مفهو...
کوه و دکل - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
و چند سالی هست که حسودی می کنم به دکل های برق که در دور دست های جاده از پشت پنجره ماشین می بینم... سال هاست با افتاب و بیابان رفیق اند و خدا می داند چند سال دیگر رفیق می مانند... و از همه بیشتر به دکل هایی حسودی می کنم که در کنار یک کوه ساکن شده اند... چون یک رفیق بیشتر از بقیه دکل ها دارند... چه کس...
هیس... - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
سلام به رفقای عزیز... شاید شما هم تجربه کرده باشید که گاهی اوقات اینقدر کار رو سرتون بریزه که نسبت به همش بی تفاوت بشین... ندونید کدوم رو انجام بدید و درمانده بشید... افکار و سخن ها هم همینطور اند... حال رو روز این روزای من... اینقدر افکار جورواجور هجوم اوردن به ذهنم... اینقدر حرف توی سینه ام تلنبار...
پدر و پسرم - تاریخ: 1399/12/13 ساعت: 22:00
سلام... افکار مدتهاست مثل ابرها میان و از ذهنم عبور می کنن... مثلا به ذهنم رسید "تو چی داری که بهش افتخار کنی" جواب های زیادی هم مثل برق از ذهنم رد شد... اما یکیش خیلی به دلم نشست... "چقدر خوشبخت هستی پسر که اسم ات شده علی..." با اینکه لیاقتش رو ندارم... کمی دنبال فکرم رو گرفتم... نمی دونم به پدرم ح...
شهادت و سعادت - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 0:21
هر چیزی به غیر از شهادت جفاست در حق برخی انسانها...
دل من وحشی شد... - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 0:21
گاهی اوقات دلم انچنان دیواره سینه ام را با مشت می کوبد که عابران با تعجب مرا می نگرند...نه به خاطر اینکه دلی به سینه ای می کوبد، نه...!!! شاید به خاطر این است که سینه، چرا این مشت ها را تاب می آورد؟!!
تصمیم غلط در غلط... - تاریخ: 1398/12/3 ساعت: 0:21
یک تصمیم اشتباه...زندگی هایی را دردناک می کند...شاید تا انتها...به جای حرف زدن، لجبازی رو پیش گرفتن میشه یه تصمیم اشتباهاونم نه یه لجبازی عادی...لجبازی آدم با خودش...پس درد بکش و زندگی کن، مثل یک مرد.
دوست خوبم دلتنگت هستم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:24
سلامبه همه دوستای عزیزمدوستایی که دیگه خیلی هاشون به اینجا سر نمی زنندوستایی که کم و بیش تو فضای مجازی دنبالشون می گردم و می بینم که چقدر آدم های بزرگی شدن و برای خودشون کاره ای هستن...یه حرف دوستانه
تو اگه می تونی فراموش کن... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:24
تو اگه می تونی فراموش کن...من نمی تونم...الان چند ساله که رفتی، بدون اینکه حرفی بزنی،آروم آروم و بی سروصدا...و منم مثل قورباغه آب پز وقتی فهمیدم که دیگه دیر شده بود...البته فقط تو نبودی که رفتی و اروم
منِ پیرمرد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:24
سلامعجیب دچار روز مرِگی شدم...رفیقی هست بیاد منو یکم ازین تکرار ها بکشه بیرون...؟!!چقدر کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ولی حالا به خاطر مسئولیتی که به عهده دارم قیدشون رو زدم...به امید روزی که دوباره
خاطرات دردناک - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:24
سلامخاطرات همیشه جزء بهترین سرمایه ها بود از نظر من...مرور خاطرات خوب و بد هر دوشون برام جذاب بود و گاهی من رو ساعت ها در خودش غرق می کرد...این غفلت و بیرون رفتن از بُعد زمان و مکان بسیار لذت بخش بود.
امتحان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 14:24
سلامکاش موقع امتحان کردن هم دیگه یکم به شخصیت هم فکر می کردیم...دلیل نمیشه اگه ما میخوایم بفهمیم یه نفر اینقدر ما رو دوست داره به ظاهر دست رد به سینه اش بزنیم م انتظار داشته باشیم وایسه و پا فشاری کن