هر کجـا مــأوا کنی یکــباره غــوغا می شود
با فــریبِ چــشم تو، قلب من اغــوا می شود
آنقَـدَر با چــرخ گـردون می کنی بازی که باز
دل به جــای چـوب لای چــرخ دنیا می شود
خــرده بر تنهــایِ مجنون نه! نمی باید گرفت
هر که را دل میبری مجنون و تنها می شود
می کُشی با غمزه امّا چشم دل را بسته ام
تا که مُـردم چـشم کــورم تازه بینا می شود
سر به کویات میسپارم جان به راه خانهات
آنچه در اینجا نـشد شایـد کـه آنجا می شود
دست چترم را بهجای دست من دستت بگیر
زیــر باران کـوچــه های شهــر زیبا می شود
خستـــه ام از انتظــــار امّـا بــرایـت تا ابـــد
روی دوش خستهام یک شانه پیدا می شود
میروم در برکهای از خاطراتت شب که شد
ذرّه ذرّه بــرکــه چیــزی مثــل دریا می شود
در خیــالـم این تــوهّــم را تــصور مــی کنم
کــز نـبـودم در دل سنـــگ تـو بلوا می شود
پادشـاهِ عشــق، در بنــدِ توئم راحت بخواب
حکمِ «ساکت تا ابد» بیوقفه اجرا می شود
از ازل راز دلش را با غــزل شـاعــر نــوشت
بعد مردن حیف شعرش تازه معنا می شود

پی نوشت ۱: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن است
پی نوشت ۲: امیدوارم دوست داشته باشید
پی نوشت ۳: شاید جاهایی رو تغییر بدم
پی نوشت ۴: ...
پی نوشت ۵: ...
♥ جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 22:14 توسط: علی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی