خرید بک لینک

رفیق

یه رفیق برای هرکس بخواد دیگه تنها نباشه

از ما گرفت...

درد دلتــنگـــی، دوبـــاره در دلــم بـالا گــرفت

زیر خاکستـــر دمیـــد و آتـــش از نــو پا گــرفت

شـد بهـار مـن زمستـان، تا شنیـدم دست او

مـاه شهریــور، میــان دست ســرما جـا گـرفت

یـک رفــاقت داشتیم از دار دنیـا، تا کــه رفــت،

دستِ دوری، آنچه را هم داشتیم از ما گــرفت

می‌رویم و غـافل ایم از آن که ربُّ ‌النـوع عشق

فـرصت عـاشق شـدن را شایـد از فـردا گــرفت

با خودم گفتم: «بیـــا، دلتنـگی‌ات را شعـر کن»

کاغذ و خــودکار هم با من ســـرِ دعـوا گــرفت

کرده بـودم یوسف گمگشته را تمرین! چه حیف

بغـض جـــای فـال حافظ را شـبِ یلـــدا گــرفت

جای خوابیدن خودم را می‌زنم هرشب به خواب؛

دست مـن را شــایــد او در عــالـم رویا گــرفت

خواب می‌بینم: رسیــد از راه، با رختی سفیــد؛

سیــنی حلــــوا ســرِ قبـــر منِ تنـــها گــرفت...

پی نوشت 1: وزن شعر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن است

پی نوشت 2: امیدوارم دوست داشته باشید

پی نوشت 3: ...

پی نوشت 4: یلداتون خوش ...

پی نوشت 5: ممکنه جاهایی رو تغییر بدم

پی نوشت 6: بالاخره بعد از یک سال و چند ماه تونستم دوباره شعر بنویسم و این به خاطر وجود رفیقاییِ که بی خیالم نشدن و بهم گفتن که باید بنویسی و ازشون خیلی ممنونم

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 2:40

صفحه بندی