خرید بک لینک
من همین چندی پیش

یک قدم آن ور تر

با خودم حرفم شد...!

با خودم کردم قهر

با دوخورجین پر از پرسش بی پاسخ و سخت

از خودم دور شدم٬

تا که شاید بشود خورجینم٬

سبک از این همه پرسش٬ شاید!

شانه ام بی تاب است

جاده را می پویم

و هر از گاه به دنبال خودم می گردم

اندکی پشت سرم

من مرا می پاید٬

تا که شاید نشوم گم٬ در میان ره تاریک فرار!

جاده را می پویم

و در اندیشه یک پاسخ ناب

چشمهایم باز است

و دو گوشم به فراخی همه را می شنود

من زنی را دیدم روسری داشت به رنگ اجبار

پسری دیدم بار می بُرد

زیر لب غُر می زد

پیرمردی که تلافی می کردی جوانیِ هدر رفته سرِ پیرزنی،

و کسی را دیدم بوق می زد

و دلیلش این بود که من اعصاب ندارم دیگر!

اتوبوسی که به آهستگی از جادّه می کرد عبور

و نه انگار که سرشار طلا بود...!

کم کم از خورجینم که دگر جای نداشت

شانه ام درد گرفت،

من به دنبال جوابی با خودم کردم قهر

بی خبر از آنکه

هر قدم یک دو سوال

روی بارم می رفت

و دگر جای ندارد خورجین

شانه ام بی تاب است.

من نمی دانم اگر

نشنوم چیزی را،

یا نبینم دیگر،

می توانم اندکی بارم را،به زمین بگذارم!؟

و بکاهم کمی از وزن سوال...؟

من ندانم که کدامش خوب است،

رفتن و دیدن و اندیشیدن...!

یا که در ظلمت یک پیله به خود وَر رفتن...!

من فقط می دانم

که من از پیله و یک جا ماندن

از همان روز ازل بیزارم...

در هیاهوی کلنجار کسی گفت "سکوت"،

کَمَکی کَم کُند از شدت سنگینی خورجین شاید!

شاید او راست بگوید پس من...

لب فرو می بندم...


برچسبها: علی سعیدی, علی سعیدی ولاشانی, ولاشان, ولاشون, شعر از خودم

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:15

صفحه بندی