سنگی از کودکی ام
کاش سنگم نخورد
بر سر گُنده وزغ
نهراسد از من
و نیفتد در آب
زیر لب غر بزند
گر تو داری آزار
چیست بر من گنه ای بی وجدان؟!
او ولی میداند
بچه را می باید
شیطنت،بازی و بازیگوشی
تا که آرام بگیرد جایی!
یاد انروز بخیر
شاپرک می رقصید
و خرامان می رفت
من و خواهرهایم
می دویدیم ز پی اش
تا به چنگش آریم
و نمی فهمیدیم
جای آن شاپرکان نیست در آن شیشه تنگ
و درآنجا زشت اند...
شیشه از جنس غرور
کینه و خودخواهی ست.
سنگ را باید زد
بر سر شیشه و انداخت شکست
ای خدا ده یاری
شاپرک منتظر است...

پ ن: نظرات شما وقتی که دیگه نمیتونم ازشون استفاده کنم به دردم نمیخوره ها!!!زود باشید تا دیر نشده...آخه میدونید که چقدر زود دیر میشه...
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی