دیدی چکید جوانی ام از شیشه ای و رفت
خون شد دلم به پای جفا پیشه ای و رفت
افتاده ام به تخت و طبیبم چه بی خیال
حتی دوا نکرد درد جوان مرده ای و رفت
زخم از خودیست که مرا می کُشد، ببین!
ورنه غریبه گفت: تو که بی چاره ای و رفت
این عمر لعنتی به خدا ارزشی نداشت
از دست ما گرفت دست جگرگوشه ای و رفت
مجنون شدم که مگر لیلی ام شود اما
تنها به طعنه گفت تو که دیوانه ای و رفت
گفتم که سوخت تن و جانم دلت نمی سوزد؟
با خنده کرد اشاره به پروانه ای و رفت

پی نوشت ۱: قشنگ معلومه کلی زور زدم و چهارتا کلمه سر هم کردم، مگه نه؟
پی نوشت ۲: تو این اوضاع اشفته ذهنی مجبورم زور بزنم
پی نوشت ۳: وزن عروضی اصلا رعایت نشده...
پی نوشت ۴: برای همه چیز باید بجنگی و هفت خوان رد کنی، حتی برای طبیعی ترین حقوق اولیه
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی