خرید بک لینک

دیدی چکید جوانی ام از شیشه ای و رفت

خون شد دلم به پای جفا پیشه ای و رفت

افتاده ام به تخت و طبیبم چه بی خیال

حتی دوا نکرد درد جوان مرده ای و رفت

زخم از خودیست که مرا می کُشد، ببین!

ورنه غریبه گفت: تو که بی چاره ای و رفت

این عمر لعنتی به خدا ارزشی نداشت

از دست ما گرفت دست جگرگوشه ای و رفت

مجنون شدم که مگر لیلی ام شود اما

تنها به طعنه گفت تو که دیوانه ای و رفت

گفتم که سوخت تن و جانم دلت نمی سوزد؟

با خنده کرد اشاره به پروانه ای و رفت

پی نوشت ۱: قشنگ معلومه کلی زور زدم و چهارتا کلمه سر هم کردم، مگه نه؟

پی نوشت ۲: تو این اوضاع اشفته ذهنی مجبورم زور بزنم

پی نوشت ۳: وزن عروضی اصلا رعایت نشده...

پی نوشت ۴: برای همه چیز باید بجنگی و هفت خوان رد کنی، حتی برای طبیعی ترین حقوق اولیه


برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق

برچسب: نویسنده: پندار بهرامی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 5:42

صفحه بندی